پندار

جملات ، کلمات، عکس نوشته و رمان عاشقانه

پندار

جملات ، کلمات، عکس نوشته و رمان عاشقانه

پندار

به نام خداوند بخشنده ی مهربان
در این وبلاگ سعی در این است جملات و عکس نوشته ها و رمانهای عاشقانه قرار بگیرد.

تبلیغات
Blog.ir Blog.ir Blog.ir
نویسندگان
آخرین نظرات
  • ۱۶ آبان ۹۷، ۱۴:۰۷ - fatemeh 0098
    دقیقا:)
  • ۱۶ آبان ۹۷، ۱۳:۰۲ - مِلوچِک .
    20 بود
  • ۵ آبان ۹۷، ۲۲:۵۹ - مِلوچِک .
    عالی

دیگه نمیشه(قسمت دوم)

milad mirshekar | سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ

رمان دیگه نمیشه



35 دقیقه گذشته بود که صدای زنگ در بلند شد...

با اخم از روی مبل بلند شدم،خودمو به در رسوندم و بازش کردم.

قیافه جذاب لیزی درحالی که لبخند دندون نمایی تحویلم میداد،جلوم ظاهر شد.
قد خیلی بلند و صورت سفیدش باعث زیباییش شده بود.موهای بلوندش رو دورتادور صورتش باز گذاشته بود و چشای سبزش به روم میخندید.
نیشش تا بناگوش باز بود.

اخممو غلیظ تر کردم و گفتم:
ـ 5 دیقه تاخیر!
+ رزاااا جوووووووون... عزیز دلم معذرت.حالا یه بوس به رفیقت بده که بدجور دل تنگت بود.

ناخواسته اخمام جاشون رو با یه لبخند عوض کردن.
آغوشمو به روش باز کردم و محکم بغلش کردم.
ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود لیزی.تو هم که تا بهت زنگ نزنم پیشم نمیای.
+ به خدا وقت نداشتم.
ـ بیا تو .

لیزی بهترین دوستمه که برام فرقی با رزالین نداره. خیلی باهاش صمیمی ام و یکی از دلایلی که موجب جلو گیری از افسردگیم شده بود، وجود همین دوست خوبه.
رزالین هم به گرمی با لیزی احوال پرسی کرد و بعد از چند دقیقه با کیک وچایی برگشت پیشمون.

سه تایی مشغول خوردن شدیم...

انقدر خورده بودم که دلم درد میکرد.وقتی بشقابم خالی خالی شد، گذاشتمش کنار.

دستمو گذاشتم رو معدم نالیدم:
ـ وااای خدا چقدر خوردما ! دل درد گرفتم.

لیزی: ـ منم مثل تو اون همه کیکو بخورم همین میشه دیگه.

کنترل رو برداشتم و تی وی رو روشن کردم.

موبایل رزالین زنگ خورد:
+ سلام عزیزم.
+ ممنون خوبم .
ازمون جدا شد و به آشپزخونه رفت تا مثلا ما مزاحم صحبتش نشیم.

لیزی با نیش باز لگدی به پام زد.
گفتم: ـ هوووی چته؟
با سر و ابرو به آشپزخونه اشاره کرد و گفت:
+ بریم یواشکی به حرفاشون گوش بدیم. خیلی کیف میده.
ـ مگه مثل تو فضولم؟ حتما تامی زنگ زده.
+ راستی چی شد؟ قرار نیست ازدواج کنن؟
ـ فعلا معلوم نیست.
+ باید با هم ازدواج کنن. رزالین و تام خیلی به هم میان.
ـ اوهوم تامی پسر خیلی خوبیه. رزالین رو هم خیلی دوست داره.
+ امیدوارم یکی مثل تامی، سوار بر اسب  سفید هم بیاد دنبال تو .

با چشای گشاد شده از تعجب بهش نگاه کردم که خندید و گفت:
+چرا چشاتو مثل قورباغه میکنی؟ اه اه حالم به هم خورد.

ـ خفه شو لیزی. قورباغه خودتی با اون چشای ورقلبمیدت.

+ باشه بابا... راستی رزا فردا بیا بریم کافی شاپ همیشگی من داداشم و دوست دخترشو بهت معرفی کنم.

ـ به به پس بالاخره قراره داداش گرامی شمارو ببینیم. چه سعادتی!
+ بعله اینجوریاس! فردا ساعت 7 شب بیا کافه.... فعلا خدافظ.

ـ عهههه کجا؟ حالا بودی پیشمون.
+ نه دیگه عزیزم خیلی زحمت دادم . مامانمم منتظرمه. از طرف من با رزالین خدافظی کن.
ـ باشه بای .

روز خوبی رو سپری کرده بودیم. واقعا خوش گذشت.

لیزی و داداشش خیلی با هم صمیمی بودن به خاطر همین برای فردا لحظه شماری میکردم که ببینمش. لیزی که خیلی ازش تعریف میکرد...


.

.


  • milad mirshekar

دیگه نمیشه

رمان

عاشقانه

نظرات  (۲)

سلام وبلاگ بسیار زیبایی دارید لطفا به ماهم سر بزنید
پاسخ:
سلام
نظر لطف شماست
حتما
  • علیـ ــر ضــا
  • خوب بود منتظریم ...
    پاسخ:
    ممنون از نظرتون
    هر روز یه قسمت حتما تو وبلاگ میذارم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی