پندار

جملات ، کلمات، عکس نوشته و رمان عاشقانه

پندار

جملات ، کلمات، عکس نوشته و رمان عاشقانه

پندار

به نام خداوند بخشنده ی مهربان
در این وبلاگ سعی در این است جملات و عکس نوشته ها و رمانهای عاشقانه قرار بگیرد.

نویسندگان
آخرین نظرات
  • ۲۰ ارديبهشت ۹۷، ۱۸:۰۶ - Va hid
    قشنگه!
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۷، ۱۵:۱۲ - نـــای دل
    زیباست..
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۷، ۱۹:۳۹ - سیّد محمّد جعاوله
    عالی احسنت

دیگه نمیشه(قسمت هشتم)

milad mirshekar | پنجشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ق.ظ

رمان دیگه نمیشه



فضای قشنگ و شیک رستوران، هرکسی رو مجذوب خودش میکرد.

یه میز دونفره رو برای نشستن انتخاب کردیم و نشستیم.

ـ خب سرورم چی میل دارین؟
خندید و منو رو برداشت:
ـ هر چی عشقم انتخاب کنه.

بعد از سفارش غذا، طبق معمول مشغول حرف زدن شدیم و صدای خندیدنمون تو کل رستوران پیچید. بی کلاس بودیم دیگه! گند زده بودیم به فضای رمانتیک اونجا...

با لیزی بودن خیلی خوشحالم میکرد و من میشدم همون رزای سابق که هیچ کس نمیتونست اشکشو ببینه. رزایی که  فقط خنده رو لباش بود و هیچ چیز نمیتونست ناراحتش کنه...

گارسون درحالی که سفارشاتمون رو روی میز میزاشت، بهمون تذکر داد که آروم تر بخندیدم.
کلا آبرومون رفته بود...

لیزی نگاهی به غذاها انداخت و درحالی که زبونشو میکشید رو لباش گفت:
ـ اوووووم به به ... چه کنم من با این غذای خوشرنگ.

مشغول خوردن شدیم.

با لذت  اون غذای خوشمزه رو میخوردم، حس کردم کسی پشت سرمه.

سرمو بلند کردم و چشمم افتاد به یه پسر جوون قد بلند...

به سمت میزمون اومد و نگاهی به هردومون انداخت.

با تعجب بهش نگاه میکردم که لیزی با عصبانیت گفت:
ـ هااا چیه؟کاری داری؟ما اهلش نیستیم... برو سر یه میز دیگه... د یالا دیگه .

پسره نگاهی به لیزی انداخت. دستاشو به میز تکیه داد. سرشو کمی جلو آورد و گفت:
+سلام عرض شد خانوما.

لیزی نفسشو فوت کرد و با حرص گفت:
ـ کاری داری؟ ای بابا برو بزار راحت غذامونو کوفت کنیم.... ما هر وقت بخوایم یه جا بریم باید یکی دونفر از امثال شماها بیان سر وقتمون؟

از حرفای لیزی خندم گرفته بود. نمیدونم چرا انقدر نسبت به جنس مخالف حساس بود و زود فراریشون میداد.

پسره نیم نگاهی به من که ریز ریز میخندیدم انداخت و دوباره رو به لیزی گفت:
+ با دوستت کار دارم.

لیزی با عصبانیت گفت:
ـ دوست من با شما کاری نداره. برو برادر برو بزار به زندگیمون برسیم.

پسره رو به من گفت:
+ میشه بیاین روی اون میز بشینیم با هم حرف بزنیم؟...


خواستم جوابشو بدم، که لیزی با صدای نسبتا بلندی گفت:
ـ برادر بسه دیگه. برو تورتو یه جا دیگه پهن کن.

ای خدا که این دختر چقدر قیافش باحال شده.

بر عکس لیزی، من خیلی هوس شیطونی کرده بودم... خب چه اشکالی داشت اگه باهاش دوست میشدم؟ مثل همه دخترا که دوست پسر دارن.

خیلی دوست داشتم قیافه لیزی رو موقعی که میرم پیش پسره ببینم.

جلو خندمو گرفتم و به پسره گفتم:
ـ شما برید بشینید منم الان میام.

برق خاصی تو چشاش درخشید و لبخند زنان پشت اون میزی که اشاره کرده بود نشست.

وااای از کله لیزی داشت دود بلند میشد !
 
ابروهاش بدجور تو هم گره خورده بود و با قیافه وحشتناکی بهم نگاه میکرد.

خندیدم...

ـ چیه؟

پوفی کشید و آروم گفت:
ـ دختر من سه ساعته دارم میپیچونمش اونوقت تو درخواستشو قبول کردی؟

ـ ای بابا یه کم شیطونی که به جایی بر نمیخوره. تو بشین من برم ببینم چی میگه.

حالت صورتش تغییر کرد و با خنده گفت:
ـ رزا تو که نخو نمیگرفتی ... یه دفعه چی شد؟

در حالی که از رو صندلی بلند میشدم ، چشمکی زدم و گفتم:
ـ میخوام تجربه های جدید کسب کنم.
 
منتظر حرفی از جانبش نشدم و به سمت میزی که پسره نشسته بود رفتم...
لبخندی از روی پیروزی رو لباش نقش بسته بود.

صندلی رو عقب کشیدم و نشستم...
ـ خب ... امرتون؟
رو تک تک اعضای صورتم دقیق شد...

دیگه داشتم کلافه میشدم.

ـ چیز عجیبی تو صورتم یافت کردی که اینجوری زل زدی بهش؟

با لبخند گفت:
+ اسمم سیمونه. 23 سالمه... از تیپ و قیافم خوشت میاد؟

دقیق تر بهش نگاه کردم...

صورت کشیده با ته ریش ... بینی متوسط و موهای پرپشت.... چشای آبی و شفاف که ممکن بود هر دختری رو عاشق خودش کنه...

یه لباس و شلوار مشکی پوشیده بود.
 
دسمتو گذاشتم زیر چونم و ادای فکر کردنو درآوردم:
ـ امممم.... بد نیستی.

لبخندی زد و گفت:
+ میتونم شمارتو داشته باشم تا بیشتر باهم آشنا شیم؟

ـ چرا من؟

+ خب معلومه. تو خیلی خوشگل و...

پریدم وسط حرفش و گفتم:
ـ این حرفا دیگه تکراری شده نه؟ باشه من شمارمو بهت میدم... ولی نمیخوام خط قرمز هارو رد کنیم. فقط یه دوستی ساده.... اوکی؟

+حتما ، هرچی تو بخوای.

چرا دارم بهش اعتماد میکنم؟ منی که تا حالا با هیچ پسری رابطه نداشتم و راحت از کنارشون میگذشتم، چرا دارم شمارمو بهش میدم؟

یعنی با قبول پیشنهاد دوستیش، چیزی از زندگیم عوض میشه؟

.

.

نظرات  (۳)

  • مهری عباسی
  • سلام. بسیار عالی من عاشق داستان های فانتزی و زیبام
    دنبال شدید
  • علیـ ــر ضــا
  • ⁦👌🏿⁩⁦👌🏿⁩⁦👌🏿⁩⁦👌🏿⁩
    پاسخ:
    این از لطف شماست :)
    داستان چند قسمته ست؟
    پاسخ:
    داستان حدود هشتاد قسمته
    خیلیه :)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">