پندار

جملات ، کلمات، عکس نوشته و رمان عاشقانه

پندار

جملات ، کلمات، عکس نوشته و رمان عاشقانه

پندار

به نام خداوند بخشنده ی مهربان
در این وبلاگ سعی در این است جملات و عکس نوشته ها و رمانهای عاشقانه قرار بگیرد.

تبلیغات
Blog.ir Blog.ir Blog.ir
نویسندگان
آخرین نظرات
  • ۱۶ آبان ۹۷، ۱۴:۰۷ - fatemeh 0098
    دقیقا:)
  • ۱۶ آبان ۹۷، ۱۳:۰۲ - مِلوچِک .
    20 بود
  • ۵ آبان ۹۷، ۲۲:۵۹ - مِلوچِک .
    عالی

دیگه نمیشه(قسمت یازدهم)

milad mirshekar | يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ق.ظ

رمان دیگه نمیشه

 
با تعجب به سیمون نگاه میکرد. 
 
خندیدم و گفتم:
ـ سلام.. مادمازل.
ـ سلام!
 
سیمون هم سلام کرد. لیزی که تازه از بهت خارج شده بود، به سیمون گفت:
ـ فکر نمیکردم انقدر راحت بتونی مخ رزا رو بزنی. آفرین آق پسر.
 
سیمون با خنده چشمکی زد و گفت:
+ راهشو فقط من بلدم.
 
لیزی: راستی رزا...چرا هنوز نرفتی خونه؟مگه کارت تموم نشده؟
 
ـ چون دنیل کارای تورو به من سپرده امروز کارم طول کشید. الان دیگه داشتم میرفتم.

سیمون: من میرسونمت عزیزم.

ـ نه ممنون.


لیزی: امروز دنیل منو میرسونه خونه... تو هم با ما بیا.

قبول کردم...
 
سیمون: خب.. من دیگه میرم.. تا بعد.
 
ـ خدافظ.
 
از اتاقم بیرون رفت.
 
در حالی که جلو آینه موهامو مرتب میکردم، گفتم:
ـ خب نظرت چیه؟
+ درباره؟
ـ سیمون.
 
لبخند شیطونی زد و گفت:
ـ جذابه. به هم میاین.... خب دیگه بریم پیش دنی ببینیم کی کارش تموم میشه.
 
دوباره یاد اونروز افتادم. همون موقعی که بغلش کردم
+ بیا دیگه.
ـ او... اومدم.

بدون در زدن رفتیم تو اتاقش...

زل زده بود تو چشام. نه اخم کرده بود و نه لبخند زده بود. حتی جواب سلام لیزی رو هم نداد و فقط خیره شده بود به من.
 
چند لحظه ای گذشت تا اینکه گفت:
+ امروز مهمون داشتی؟

 با من من گفتم:
ـ آره... اشکالی داری؟

سوئیچشو از روی میز برداشت و درحالی که کتشو میپوشید به سمتم اومد.
 
دستشو گذاشت رو دستگیره در. نیم نگاهی بهم انداخت و با صدای جدی گفت:
+ اینجا شرکت منه و هرکسی حق ورود و خروج رو نداره.

لیزی با تعجب به رفتن دنیل چشم دوخت و گفت:
ـ واااا. این چش شده؟
 
خودمم تعجب کرده بودم . خب چه اشکالی داره که من با کسی ملاقات داشته باشم؟
 
با لیزی رفتیم پارکینگ و سوار ماشینش شدیم.
دنیل تمام مدت با اخمی که رو پیشونیش بود به جلو نگاه میکرد.
 
لیزی پیش مادرش زندگی میکرد ولی دنیل یه خونه جدا داشت و کاملا مستقل بود.
 
لیزی رو پیاده کرد. باهاش خداحافظی کردم. 

دوباره راه افتاد...

احساس میکردم که داره با حرص رانندگی میکنه.
 
از آیینه ماشین هر از گاهی نگاهی بهم می انداخت.
لباش تکون میخورد ولی هیچ صدایی ازش خارج نمیشد.

ـ چیزی میخوای بگی؟
 
یه دفعه ماشین رو کنار پیاده رو پارک کرد و سرشو به طرفم چرخوند.

+ ببین رزا... من دوست ندارم که توی شرکت من هر کثافت کاری که دوست داری رو انجام بدی. فهمیدی؟.... اگه نمیتونی این عادتتو ترک کنی... پس بهتره از شرکت بری بیرون و بری جایی کار کنی که راحت بتونی با مردای دیگه رابطه داشته باشی... شرکت من از این خبرا نیست.
 
از حرفایی که میزد هیچی حالیم نمیشد.

 یعنی دنیل راجب من چی فکر میکنه؟ مگه من چیکار کرده بودم؟ منی که تا حالا پسری رو نبوسیدم چه جوری داره در باره ام این قضاوت هارو میکنه؟ 
 
نتونستم صدامو کنترل کنم:
ـ تو درباره من چی فکر کردی؟ فکر کردی مثل خودتم ؟ نخیر آقا دنیل من هرچی که باشم هرزه نیستم.  من با سیمون کاری نداشتم. اون فقط دوستمه.... اصلا هرکاری هم که کرده باشم به خودم مربوطه... نمیتونم این توهیناتو قبول کنم... تو اصلا فهم و شعور داری؟ فکر نمیکردم همچین آدم پستی باشی... واقعا برات متاسفم...
 
سریع در ماشینو باز کردم و پیاده شدم...

واقعا عصبانی بودم... اصلا به دنیل چه ربطی داشت که من چه غلطی میکنم؟

"دنیل"
 
نگاهمو از مسیری که رزا رفته بود ، گرفتم.
کلافه تو موهام دست کشیدم . 
نمیدونم چم شده. وقتی از کتی شنیدم که دوست پسر رزا برای دیدنش اومده بود شرکت، عصبانیت به درونم هجوم آورد...
 
دستامو رو فرمون کوبیدم ... 
 اه لعنت به تو دنیل. مگه تو مالک اون دختری؟ به تو چه ربطی داره که با کی دوست میشه؟ چرا انقدر خود خواهی؟ لعنت بهت.
 
دومرتبه تو موهام دست کشیدم و ماشینو روشن کردم... پامو رو پدال گاز فشار دادم و با سرعت به سمت خونه حرکت کردم...
 
کتمو درآوردم و روی مبل انداختم...
 
به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم...مدتی به بیرون چشم دوختم...
 
تازه یاد این افتادم که چقدر بد باهاش حرف زدم !

فکر اینکه ممکنه بخاطر حرفام، دیگه شرکت نیاد دیوونم میکرد...
 
سریع موبایلم رو از جیب شلوارم بیرون آوردم و شمارشو گرفتم...
چند تا بوق خورد و یه دفعه قطع شد...
 
با حرص از رو گوشم برداشتم و بهش پیام دادم:
" رزا.... منو ببخش نمیخواستم اونطور باهات صحبت کنم. "
 
پیام رو سند کردم . لحظه ای بعد فکری به سرم زد و براش نوشتم:
" نظرت چیه واسه جبران اشتباهم به یه رستوران شیک دعوتت کنم؟ لطفا قبول کن. ساعت 8 جلو خونتونم"

موبایل و روی میز گذاشتم و مشغول دیدن فیلم شدم...
 
حدود یک ساعتی گذشته بود که موبایلم زنگ خورد...
 
با فکر اینکه شاید رزا باشه بدون نگاه کردن به صفحه گوشی ، جواب دادم:
ـ الو؟
ـ سلام عزیزم... کجایی؟
 
وا رفتم. دوست داشتم که رزا بهم زنگ بزنه.

ـ خونه... کاری داری جولیا؟
ـ شب بریم بیرون؟
ـ نه خستم... حوصله ندارم.
 
با صدای ناراحتی گفت:
ـ حوصله منو نداری؟
 
راست میگفت حوصلشو نداشتم.

ـ جولیا این چه حرفیه که داری میزنی؟ گفتم که خستم... فردا قول میدم بریم بیرون.

ـ باشه دیگه اصرار نمیکنم. بای.
ـ خدافظ.
 
گوشی رو که قطع کردم یه مسیج برام اومد. از طرف رزا بود . 

دلیلشو نمیدونستم ولی مثل بچه ها ذوق کردم و سریع پیامو باز کردم:
" باشه چون اصرار میکنی میام... ولی برای جبران اشتباهت شام کافی نیست"
 
براش نوشتم:
" پس چی کار کنم خانوم خانوما؟
 
بعد از گذشت چند ثانیه جواب داد:
" اممم ...باید فکر کنم"
 
از فکر اینکه تا یه ساعت دیگه رزا رو میبینم ، لبخندی رو لبم نشست.
 
جلو آینه ایستادم و مشغول خوشتیپ کردن خودم شدم...
 
نمیدونم چرا رزا برام مهم شده بود .!
این دختر چی داره که فکر و ذهن منو درگیر خودش کرده؟

هنوزم اونروزی رو که ازخوشحالی پرید بغلم رو فراموش نکردم... وقتی با ترس از بغلم بیرون اومد و سریع فرار کرد...
 
چقدر اخلاقش خاص و دوست داشتنیه.
 
از افکارم و احساسی که داشتم هیچی نمیفهمیدم... یه جورایی با این حس بیگانم.
 
از این احساس تازه هیچی نمیدونم...

.

.

  • milad mirshekar

دیگه نمیشه

رمان

عاشقانه

نظرات  (۱)

ببخشید  موضوش چیع ؟!
پاسخ:
عاشقونس
رزا و دنیل عاشق هم میشن ولی به یه سری مشکلاتی بر میخورن و...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی