پندار

جملات ، کلمات، عکس نوشته و رمان عاشقانه

پندار

جملات ، کلمات، عکس نوشته و رمان عاشقانه

پندار

به نام خداوند بخشنده ی مهربان
در این وبلاگ سعی در این است جملات و عکس نوشته ها و رمانهای عاشقانه قرار بگیرد.

تبلیغات
Blog.ir Blog.ir Blog.ir
نویسندگان
آخرین نظرات
  • ۲۹ آبان ۹۷، ۲۱:۳۳ - دخـترکــی با قـلـب صورتــی
    قشنگ بود
  • ۱۶ آبان ۹۷، ۱۴:۰۷ - fatemeh 0098
    دقیقا:)
  • ۱۶ آبان ۹۷، ۱۳:۰۲ - مِلوچِک .
    20 بود
  • ۵ آبان ۹۷، ۲۲:۵۹ - مِلوچِک .
    عالی

دیگه نمیشه(قسمت دوازدهم)

milad mirshekar | دوشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ق.ظ

رمان دیگه نمیشه

 
چون هوا خیلی سرد بود، پالتوی شیری رنگم رو پوشیدم و کلاه بافت طوسی رنگم رو سرم کردم.

موهای لخت طلائیم، آزادانه رو شونه هام ریخته شده بود...
 
نگاهی به خودم انداختم.... فقط یه ذره آرایش کم داشتم..

مشغول آرایش کردن صورتم شدم...
آرایشم با یه رژ لب صورتی براق تموم شد.
یه بوس برای خودم فرستادم و از آینه دل کندم.
 
دنبال نیم بوت های سفیدم بودم ولی پیداش نکردم.
 
چند ضربه به در اتاق رزالین زدم و رفتم تو...
 
در حالی که لب و لوچم آویزون بود گفتم:
ـ رزالین ... نیم بوت سفیدامو ندیدی؟
 
+ کجا به سلامتی؟ چه خوشگل شدی.
 
ـ قرار دارم.
 
مشکوکانه نگام کرد و گفت:
+ با کی؟
 
پوفی کشیدم و گفتم:
ـ رزالین بازجویی میکنی؟ با داداش لیزی قرار دارم. رئیس شرکتم.
 
به کمد اشاره کرد :
+ کفشات اونجاس.
 
با تعجب گفتم:
ـ اینجا چی کار میکنه؟
 
با خنده گفت:
+ برای یه روز میخواستمش ولی تو نبودی تا ازت اجازه بگیرم.
 
با اخم مصنوعی گفتم:
ـ دزد.
 
کفشامو پام کردم و منتظر تماس دنیل شدم..
 
طولی نکشید که موبایلم زنگ خورد... از پنجره بیرونو دید زدم...
 
بععععله آقا دنیل با ماشین خوشگلشون تشریف آوردن.
 
تو دلم غوغایی بود. این هیجان رو درک نمیکردم.
 
درو باز کردم...
 
دنیل با دیدنم از ماشین پیاده شد و لبخند قشنگی زد.
 
نگامو ازش دزدیدم...

خواست بیاد طرف دیگه ماشین تا درو برام باز کنه که خودم بی معطلی نشستم...
 
به ناچار سوار شد و ماشین حرکت کرد...
 
اخمامو تو هم گره زده بودم و به روبه رو نگاه میکردم....

صدای آرومش تو گوشم پیچید:
+ رزا؟
 
جوابی ندادم. نمیخواستم براش ناز کنم فقط میخواستم قلبم آروم بگیره. هر بار با نگاه کردن به چشماش انگاری دیوونه میشه.
خدایا نکنه مریض شده باشم؟
 
+ رزا خانومی؟ هنوز قهری؟ من که عذر خواهی کردم.
 
فضای ماشین از عطرش پر شده بود . نفس عمیقی کشیدم...
 
سرمو کامل به سمتش چرخوندم و گفتم:
ـ تو بهم توهین کردی دنیل... منی که تو این شهر هیچ خطایی ازم سر نزده نباید اون حرفای تورو میشنیدم... خیلی بهم بر خورد.
 
+ هر چی بگی درست میگی. منو ببخش.
 
با لحن جدی گفتم:
+ فقط میخوام بدونم دلیل اون حرفات چی بود؟
 
جوابی نداد... انگاری بدجور تو فکر بود...

بهش چشم دوختم یه دفعه گفت:
+ رزا ... لطفا هیچی نپرس چون اون حرفای مسخرم هیچ دلیلی نداشت. فقط لطفا بگو که منو بخشیدی..
 
ناخدا گاه لبخند ملیحی زدم :
ـ معلومه که میبخشمت...
 
+ ایییول همییینه.... خب حالا کجا بریم؟
 
ـ اول بریم رستوران به این شیکم های خالی یه صفایی بدیم... بعد بریم بستنییییی.
 
کلمه بستنی رو همچین با لحن بامزه ای گفتم که خودشم خندش گرفت ولی سریع جمعش کرد .

 نمیدونم چرا همیشه سعی میکنه که جدی باشه ! همه ی کارمندای شرکت ازش حساب میبرن ولی حالا منو نیگا ... حتی میپرم بغلش.
 
با هر سختی که بود نگامو ازش گرفتم و به بیرون خیره شدم...
 
سنگینی نگاشو رو خودم حس کردم...
 
نگاهم که به نگاهش گره خورد، چشم ازم گرفت و به رو به رو خیره شد...
 
آب دهنشو قورت داد... با صدای آرومی گفت:
+ خیلی خوشگل شدی.
 
لبخندی رو لبام نشست...

چرا از حرفش خوشم اومد؟ من که نسبت به این چیزا بی اهمیت بودم ! هر مردی ازم تعریف میکرد احساسی بهم دست نمیداد. ولی حالا...
 
جلو یه رستوران بزرگ و شیک نگه داشت. هر دو با هم پیاده شدیم...
درحالی که به داخل رستوران سرک میکشیدم گفتم:
ـ عجیب گشنمه.

+ منم همینطور.

رو یه میز دونفره نشستیم... بعد از سفارش غذا، به اطرافم دقیق شدم.
فضای رستوران بیشتر رمانتیک بود.

ـ جای قشنگیه. همیشه میای اینجا؟
 
+ نه دفعه اولمه.

ـ کاش لیزی هم باهامون میومد.
 
چیزی نگفت و مشغول ور رفتن با گوشیش شد...

اخماش حسابی در هم بود.
 
نتونستم جلو کنجکاویمو بگیرم:
ـ چیزی شده؟
 
پوفی کشید و کلافه تر از قبل گفت:
+ جولیا هی مسیج میده.
 
حس بدی بهم دست داد...
ـ چی میگه؟
 
با حرفم سرشو بلند کرد و دقیق نگاهشو تو چشام چرخوند:
+ مهمه؟
 
سرمو پایین انداختم و با ناخن های دستم بازی کردم.

ـ نه... ولی خب نمیخواستم شب تو و جولیا رو خراب کنم.

+ خراب نکردی... چون از اولم قرار نبود با جولیا برم بیرون.
 
سرمو بلند کردم و لبخند زدم...
 
سفارشامون رو آوردن و ما بدون هیچ حرفی مشغول غذا خوردن شدیم... 
 
همراه با تموم شدن غذام ، صدای موبایلم توجهمو جلب کرد..

 با هزار بدبختی از تو کیفم پیداش کردم .
قیافه خندون لیزی رو صفحه گوشی بود.
 
با لبخند جواب دادم:
ـ جااانم؟
 
+ سلاااااام بر بااانو رزا.

ـ سلام لیزی جون خوبی؟

+ ممنووون خوبه خوبم . تو خوبی؟
ـ منم خوبم.
+ کجایی گوگولی؟

کلمه گوگولی رو انقدر بامزه گفت که خندم گرفت.
 
به دنیل نگاه کردم و گفتم:
ـ اومدم رستوران.

+ با کی کلک ؟ بدون من رفتی واقعا؟
 
خواستم بگم با داداشت که با اشاره ای که دنیل بهم کرد فهمیدم چیزی نباید بگم.
ـ با رزالین و تامی اومدیم . دیگه وقت نشد بهت بگم که باهامون بیای.
 
+ حیف. دوست داشتم بیام. حوصلم سر رفت.
 
با حرص ادامه داد:
+ این دنیل چلغوز هم که فکر کنم زده بیرون. چون تلفن خونشو جواب نمیده و گوشیش هم خاموشه. اه... حوصلم کپک زد.
 
لبمو به دندون گرفتم تا جلو خندمو بگیرم.
ـ حتما رفته بیرون .
 
+ آره بی شرف خواهرشو با خودش نمیبره. خب دیگه عزیزم مزاحمت نمیشم. شب خوش.
 
ـ بای.

سریع گوشی رو قطع کردم و پقی زدم زیر خنده.
 
دنیل با تعجب گفت:
+ چی شده؟

ـ لیزی کلی از دستت شاکیه. کاشکی میگفتم پیش همیم.

+ نه حوصله بازجویاشو ندارم.

ـ امان از دست این خواهر !
 
پول میزو حساب کرد و از رستوران خارج شدیم...


.

.

نظرات  (۳)

  • ₩عزرائیل₩
  • سلام 

    خواهش می کنم  
    عجب کوتاهی بلند مدتی   _   دشمن خوبی ها شرمنده 
    گویا خیلی کم به وبلاگتون سر می زنید ؟
    موفق باشید     خدا نگهدار 
    پاسخ:
    سلام

    یه مدت کم کار شدم 
    و شرمنده ی بازدید کننده هامم

    ممنون از حضورتون

    همچنین
  • ₩عزرائیل₩
  • سلام بقیه اش کجاست ؟
    دیگه ادامه نداره ؟
    پاسخ:
    سلام

    ممنون از شما

    و شرمنده بابت کوتاهی بنده

    در حال ساخت فایل PDF این رمان هستم به محض تکمیل شدن در ولاگ قرار میدهم
    :)
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی