پندار

جملات ، کلمات، عکس نوشته و رمان عاشقانه

پندار

جملات ، کلمات، عکس نوشته و رمان عاشقانه

پندار

به نام خداوند بخشنده ی مهربان
در این وبلاگ سعی در این است جملات و عکس نوشته ها و رمانهای عاشقانه قرار بگیرد.

تبلیغات
Blog.ir Blog.ir Blog.ir
نویسندگان
آخرین نظرات
  • ۱۶ آبان ۹۷، ۱۴:۰۷ - fatemeh 0098
    دقیقا:)
  • ۱۶ آبان ۹۷، ۱۳:۰۲ - مِلوچِک .
    20 بود
  • ۵ آبان ۹۷، ۲۲:۵۹ - مِلوچِک .
    عالی

دختری که رهایش کردی (قسمت اول)

milad mirshekar | چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ب.ظ

قسمت اول


سنت‌پرون۱، اکتبر ۱۹۱۶

خوابِ غذا می‌دیدم: باگت برشته و یه تیکه نون سفید دست‌نخورده که هنوز داشت توی فر ازش بخار بلند می‌شد با پنیر آب‌شده که از لبه‌های بشقاب زده بود بیرون و انگور و آلو که توی یه کاسه کپه شده بود. بوی خوب همه‌ی فضا رو برداشته بود. چیزی نمونده بود خودم رو به‌شون برسونم و کمی ازشون بردارم که خواهرم جلوم رو گرفت. «پا شو!» زیرلب غرغر کردم: «گشنه‌مه.»

«بیدار شو، سوفی!»

می‌تونستم یه ذره از اون پنیر رو امتحان کنم. می‌خواستم از اون پنیر بچشم، یه لقمه‌ی بزرگ از اون نون گرم بذارم دهنم و بعدش یه حبه انگور، با همون بوی خوبی که داشت. می‌تونستم شیرینی میوه‌ها رو حس کنم، اما خواهرم اون‌جا بود. دستش روی مچ دستم بود و جلوم رو گرفت، نذاشت چیزی بخورم! تو یه چشم‌به‌هم‌زدن همه‌چی، بشقابا و حتا بوهای خوش، محو شدن. دستمو دراز می‌کردم که بگیرم‌شون، اما اونا یکی‌یکی مثل حباب دور می‌شدن و می‌ترکیدن.

«سوفی؟»

«چیه؟»

«اونا اورلیان رو گرفته‌ن.»

برگشتم طرفش و تندتند چشامو بازوبسته کردم. خواهرم یه کلاه پنبه‌ای مثل مال من سرش بود که توی اون سرما یخ نزنیم و گرم بمونیم. صورتش حتا توی اون نور ضعیف حسابی رنگ‌پریده بود و چشماش از تعجب گشاد شده بود. «اونا طبقه‌ی پایین‌ان، اورلیان رو هم گرفته‌ن.»

گیج و منگ بودم. از پایین صدای مردایی می‌اومد که داد می‌زدن. صداشون اون‌قدر بلند و خشن بود که مرغامون توی حیاط‌پشتی از توی لونه‌شون افتادن به سروصدا. توی اون تاریکی باد زوزه‌ی وحشتناکی می‌کشید. یهو بلند شدم و صاف روی تختم نشستم. لباسم رو پیچیدم دورم و سعی کردم شمعِ کنار تخت رو روشن کنم.

خواهرم رو کنار زدم و رفتم جلوی پنجره‌ای که به‌سمت حیاط باز می‌شد و چشمام رو دوختم به پایین به سربازا. چراغ جلوی ماشین‌شون حیاط رو روشن کرده بود و دیدم که 

برادرکوچولوم دستاش روی سرشه و داره سعی می‌کنه سرش رو از تیررس سربازا دور نگه داره.

«چی شده؟»

«اونا جریان خوک رو می‌دونن؟»

«چی؟»

«باید موسیو سوئل اونا رو کشونده باشه این‌جا. از توی اتاقم صدای فریادزدنش رو شنیدم. می‌گن اگه اورلیان جای خوک رو به‌شون نَگه، با خودشون می‌برنش.»

«اون هیچی به‌شون نمی‌گه.» سعی کردم خونسرد باشم.

صدای گریه‌زاری برادرمون رو که شنیدیم، لرز کردیم. بعدش هم خواهرم رو درست تشخیص نمی‌دادم: بیست‌وچهار سال داشت، ولی انگار چهل‌وچهارساله بود. می‌دونستم ترسِ اون توی چهره‌ی خودم منعکس شده. این همون چیزی بود که ازش می‌ترسیدیم. هلن زیرلب گفت: «سربازا یه فرمانده با خودشون داشتن. اگه پیداش کنن!» صداش از ترس می‌لرزید. ادامه داد: «اونا همه‌ی ما رو دستگیر می‌کنن. می‌دونی که سر آراس چه بلایی اومده. کاری باهامون می‌کنن که برای دیگران درس عبرت بشیم. سرِ بچه‌هامون چه بلایی می‌آد؟»

ذهنم درگیر بود. فکر این‌که برادرم بخواد زبون باز کنه و حرفی بزنه پاک داشت دیوونه‌م می‌کرد. شالم رو پیچیدم دور شونه‌م و با نوک پا خودم رو تا دم پنجره رسوندم و زل زدم به حیاط. حضور یه فرمانده می‌گفت که اینا دیگه سربازای مست‌وپاتیل نیستن که با چند تهدید و ضربه بخوان دست از سرمون بردارن. واقعاً تو بد مخمصه‌ای افتاده بودیم. حضورش تو حیاط یعنی ما مرتکب جرمی شدیم که باید سریعاً دستگیرمون کنن.

«اونا پیداش می‌کنن، سوفی. پیداکردنش فقط چند دقیقه طول می‌کشه و بعد...» صدای هلن از شدت ترس رفت بالا.

مغزم دیگه کار نمی‌کرد. چشمام رو بستم و دوباره بازشون کردم و بهش گفتم بره طبقه‌ی پایین. «برو پایین و اظهار بی‌اطلاعی کن. ازشون بپرس چه خلافی از اورلیان سر زده. باهاشون حرف بزن و حواس‌شون رو پرت کن. یه چند لحظه قبل از این‌که وارد خونه بشن، معطل‌شون کن و برام زمان بخر.»

«می‌خوای چی‌کار کنی؟»

‏‏

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی