پندار

جملات عاشقانه، عکس نوشته، داستانهای عاشقانه و ...

پندار

جملات عاشقانه، عکس نوشته، داستانهای عاشقانه و ...

پندار

بسم الله الرحمن الرحیم

تمام تلاشم در این وبلاگ اینه که نوشته های عاشقانه ، داستان های متنوع ،سخنان بزرگان ، و حتی آهنگ های عاشقانه براتون بذارم .
ما را حمایت کنید
با تشکر

آخرین نظرات
  • ۳۰ مرداد ۹۶، ۱۹:۵۵ - مریم شمس
    زیباست
  • ۳۰ مرداد ۹۶، ۱۲:۳۴ - مریم شمس
    لایک
  • ۳۰ مرداد ۹۶، ۰۸:۵۷ - مریم شمس
    زیباست

برنامه اندروید (APK) داستان من با تو شامل تمامی قسمتها

pendar20 milad mirshekar | سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ق.ظ

APK داستان من با تو APK داستان من با تو

 

برنامه اندروید (apk) داستان  من با تو


عنوان: داستان من با تو
حجم: 1.92 مگابایت

نظـــــــــــــــــر فراموش نشه ممنون


download


  • pendar20 milad mirshekar

من با تو ( قسمتهای بیست و نه و سی)

pendar20 milad mirshekar | دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۰۳ ب.ظ


من با تو لیلی سلطانی


قسمت بیست و نهم
آروم به سمت عاطفه و مریم رفتم،سرکوچه ایستادہ بودن،هفته ی قبل رفتیم خواستگاری عاطفه،فردا عقد
شهریار و عاطفه بود،عاطفه از من و مریم خواسته بود برای خرید لباس محضر کمکش کنیم!
عاطفه با دیدنم تعجب کرد،با هردوشون دست دادم و سلام کردم!
به سمت بازار راہ افتادیم،عاطفه با تردید پرسید:هانی برای همیشه چادری شدی؟!
نگاهش کردم و گفتم:آرہ!
  • pendar20 milad mirshekar

داستانک ( از شایعه بترسید)

pendar20 milad mirshekar | دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۱۷ ب.ظ

داستانک

700 سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند

کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند
پیرزنی از انجا رد میشد .
ناگهان پیرزن ایستاد و گفت بنظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت !
 چوب بیاورید . کارگر بیاورید . چوب را به مناره تکیه دهید . حالا همه باهم . فشااار دهید . فشااااااااااار !!!
و مرتب از پیرزن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد .
کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد ؟

 معمار گفت : نه ! ولی میتوان جلوی شایعه را گرفت !
اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم میگفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا میگرفت دیگر هرگز نمیشد مناره را در نظر مردم صاف کرد.
ولی من الان با یک چوب و کمی فشار ، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

از شایعه بترسید !
در تجارت و کسب و کارتان ، حتی در زندگیتان از شایعه بترسید !
اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد.

  • pendar20 milad mirshekar

من و آغوش باز تنهایی ...

pendar20 milad mirshekar | دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ب.ظ

من و آغوش باز تنهایی ...

شهر

آرام

خانه ها خاموش

جلوه گاه سکوت و زیبایی

نیمه شب

زیر این سپهر کبود

من و آغوش باز تنهایی ...


  • pendar20 milad mirshekar

آنکس که بداند و بخواهد که بداند

pendar20 milad mirshekar | دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۰ ق.ظ


آنکس که بداند و بخواهد که بداند

 خود را به بلندای سعادت برساند.


آنکس که بداند و بداند که بداند

 اسب شرف از گنبد گردون بجهاند .


آنکس که بداند و نداند که بداند

 با کوزه ی آب است ولی تشنه بماند !


آنکس که نداند و بداند که نداند

 لنگان خرک خویش به مقصد برساند !!


آنکس که نداند و بخواهد که بداند

 جان و تن خود را ز جهالت برهاند !!


آنکس که نداند و نداند که نداند

 در جهل مرکب ابدالدهر بماند !!


آنکس که نداند و نخواهد که بداند

حیف است چنین جانوری زنده بماند!!!


  • pendar20 milad mirshekar

باران بهانه بود

pendar20 milad mirshekar | دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۵۴ ق.ظ

باران بهانه بود


باران !

" بهانه بود "

که در زیر چتر تو !!

سر را به شانه های تو ،

"  بگذارم از هوس "
  • pendar20 milad mirshekar

خدا جونم

pendar20 milad mirshekar | شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۲ ق.ظ

خدا جونم

خـــدا جونم همه رفتن،ولم کردن، رهام کردن


خودت موندی خدا جونم بگیر دستم بگیر دستم

  • pendar20 milad mirshekar

داستانک (فقط سرد بود)

pendar20 milad mirshekar | شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۴۸ ق.ظ

داستانک

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....

یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...

به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...


فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»


چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام. گفت:

 «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...

 گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...

 خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...

عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.

گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...

 نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......

فقط سرد بود....

#مرتضی_برزگر


  • pendar20 milad mirshekar

من با تو (قسمتهای بیست و هفتم و بیست و هشتم)

pendar20 milad mirshekar | شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۲ ق.ظ

من با تو لیلی سلطانی


قسمت بیست و هفتم

استاد از ڪلاس بیرون رفت،سریع بہ بهار گفتم:پاشو بریم چادر رو پس بدم!
با خستگے بلند شد،همونطور ڪہ از ڪلاس بیرون میرفتیم گفت:هانے بہ نظرم باید از سهیلے هم تشڪر
ڪنے!
تمام ماجرا رو براش تعریف ڪردہ بودم،با شڪ گفتم:روم نمیشہ!تازہ این طلبہ س توقع تشڪر از
نامحرم ندارہ!
دستش رو بہ نشونہ خاڪ بر سرت گرفت سمت سرم!
خندہ م گرفت،از دانشگاہ خارج شدیم و رفتیم بہ سمت حسینیہ!
بهار چشم هاش رو بست و هوا رو داد تو ریہ هاش همونطور گفت:آخے سال جدید میاد،هانے بے عصاب
دلم برات تنگ میشہ!
با حرص گفتم:من بے عصابم؟!
  • pendar20 milad mirshekar

بی تو مردن آرزوست

pendar20 milad mirshekar | شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ق.ظ

خیلی از این نوشته خوشم اومد از وبلاگ یکی از دوستان برداشتم


دلم تنگ است و غمگین است 

دلم آشوب تو دارد 


دلم سرگشته  و حیران 

سوال از کوی تو دارد !!


مدام از من نپرس ای دل 

سراغ از دل نمی گیری !!


زخود رانده مرا آن دل 

 دل بی رحم و  خون ریزش


نگو ای دل سراغش گیر 

 نگو ای دل وفایش کن!!


کجاست مجنون لیلی ها 

که آموزد وفایم را


شب و روزم  شده لیلی 

به غیر از تو نبود میلی


مدام ذکر تو  را گویم 

گهی ناله گهی زاری


اگر با تو وصالی نیست 

چرا عاشق تو را گشتم!!


چرا دیوانه و رنجور

پی آن جام می، گشتم


گناه عاشقی  را گوی؟؟؟

سپس من را بران از کوی!!


نگو عاشق، نباید گشت

نگو عاشق، چو بیمارست


که تا عاشق نشد آدم

نداند درد و این ماتم


اگر رنگی به صورت نیست

اگر مال و مقامی نیست


عوض، عشقی به دل دارم

که در مجنون لیلی نیست !!


نه فرهاد اینچین بودَش!!
نه مجنون این همه عاشق!!!


ز اقبال بد ما شد !!

که یار با دیگری یار شد!!!


هنوز باور نشدرفتی!!

من عاشق تو را خواهم!!


اگر با تو نباشد عشق!!

ز دنیا مرگ و غم خواهم !!!


خدایا ظلم و جورت را !!!

تمام کردی به این تنها!!!


فقط خواهش کنم از تو!!

ز مرگ راحت شوم از تو!!!


منبع

pitek.blog.ir

  • pendar20 milad mirshekar

زندگی مشغله ای جدی است

pendar20 milad mirshekar | شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۶ ق.ظ

زندگی مشغله ای جدی است

❤️ زندگی
مشغله ای جدی است
درست مثل

دوست داشتن تو❤️

  • pendar20 milad mirshekar